A real friend
is one who walks in
when the rest
of the world walks out.

پس از این ان شاء الله در درای خواهم نوشت.

  
نویسنده : محمد ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :


 

ما دیروز عقد کردیم. سه شنبه آینده هم  عروسی است. احتمالا فرصت نمیکنم کارتها را به دوستان برسانم فلذا همین جا همه دوستان را به عروسی دعوت میکنم! البته برای اینکه آمار از دستم خارج نشود آدرس را نمیزنم اینجا تا دوستان ایمیل بزنند تا برایشان بفرستم  و من حساب تعداد را داشته باشم.

  
نویسنده : محمد ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :


 

گاهی آدم دوست دارد احساساتش را برای اطرافیان بازگو کند. گاهی هم میخواهد اصلا آن را به همه بگوید. گاهی آدم دوست دارد  دیگران را در احساسی که دارد  شریک کند و برای همین آن را فریاد میکند. خیلی وقتها وبلاگ نوشتن ها از همین تمایل نشات میگیرد.

گاهی هم نه! یعنی که دوست ندارد آنها را به اشتراک بگذارد. یعنی که آدم احساس میکند ممکن است نتواند آن را به خوبی به اشتراک بگذارد و حیف میشود. برای همین ترجیح میدهد زبان در کام بکشد و هیچ نگوید.

هیچ نگوید و فقط نگاه کند.

  
نویسنده : محمد ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :


 

 

گاهی آدم دچار قبض است. یعنی گرفتگی. یعنی حالش گرفته است. خلاصه خوب نیست. ممکن است چند روزی طول بکشد و حل شود. یا شاید هم چند ماهی. خلاصه که در این مدت شاید بهتر آن باشد که پا روی دمش نگذاری! نمیدانم٬ شاید هم باید تلاش کرد از دلش در آورد. نمیدانم!

گاهی هم آدم حالش خوش میشود. دچار بسط میشود. یعنی گشایش. احساس گشودگی دنیا. آدم سرخوش میشود. تو اسمش را بگذار الکی خوش. یا هر چیز دیگری. همان حالتی که هر بهانه ای برای لبخند زدن کافی میشود. همان حالی که به سختی میتوان در آن عصبانی شد.  

این روزها احساس میکنم معنی دعای ماه رجب را درک میکنم:

یا من ارجوه لکل خیر ، وامن سخطه عند کل شر ، یا من یعطی الکثیر بالقلیل ،یا من یعطی من سئله. یا من یعطی من لم یسئله و من لم یعرفه تهننا منه و رحمه....

  
نویسنده : محمد ; ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ امرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :


اُکالیپتوس

 

"اکالیپتوس" همیشه در من حس خاصی بر می انگیخته است. درختش گیاه بسیار عجیبی است چرا که در محیطهای بسیار نامساعد هم رشد میکند و سرعت رشدش اعجاب برانگیز است. یک نهال اکالیپتوس در باغچه منزل پدربزرگم کاشته بودند که ظرف مدت کوتاهی چنان بزرگ شد که گریزی از چیدنش نبود. لاجرم باید شاخه های اصلی آن را میبریدند چرا که ناگهان دیده بودند که همه فضای باغچه را اشغال کرده و نور طبیعی به زحمت به کف باغچه میرسد. به علاوه چنان ریشه های گسترده ای دارد و با چنان شدتی نم و رطوبت را جذب میکند که در همان محیط خشک و کویری یزد هم نحیف و خشکیده نمیشود. اشکالش آن است که ریشه هایش برای یافتن هر رطوبتی در هرجایی زیر خاک که باشد ممکن است دهها متر آنسوتر هم گسترده شوند و برای همین  میتواند به پی ساختمانها لطمه های جدی بزند. میگویند برای ساختمانهای جدید و مستحکم هم زیان دارد چه برسد به آن خانه های گل و خشتی که پی و زیرسازیشان حتی ممکن است برای ریشه اکالیپتوس جذاب هم باشد!

 

 ******

عموم مردم اکالیپتوس را به خواص دارویی اش میشناسند. احتمالا اولین چیزی که با شنیدن این اسم به ذهن خیلیها میرسد برگ این گیاه است که برای بخور دادن از آن استفاده میشود. به شخصه از کودکی با بوی برگ آن مانوس بوده ام. اگر چه قدری زننده و ناخوشایند ولی بوی عجیبی است. در تخیلات کودکانه فکر میکردم اگر داروی سحرآمیزی وجود داشته باشد باید احتمالا بویی شبیه اکالیپتوس داشته باشد. با این همه بویش "خوشایند" نیست. برای همین بخور دادن معمولا قدری آزرنده است.

******

بخور دیده ای که میدهند؟ قدری برگ اکالیپتوس را در ظرفی گرم میکنند تا بجوشد و بخار کند. مریض صورتش را بالای ظرف در حال بخار کردن میگیرد و حوله ای بزرگ روی سر میاندازد به طوری که فضایی که در آن  تنفس میکند از بخار برگ اکالیپتوس اشباع شود. آن بخارِ ناخوشبوی داغ و سوزان را استنشاق میکند و در عین حال که برایش چندان خوشایند نیست برای مدتی آن را در سینه نگه میدارد. آخر میگویند برگ اکالیپتوس موادی دارد که برای ضدعفونی و زدودن عارضه ها مفید است. قدری که نفسش را در سینه حبس کرد لاجرم هوای داغ و مرطوب و مملو از بخار اکالیپتوس را بیرون میدهد و علیرغم میلش بار دیگر این کار را میکند. آخر میگویند مجاری تنفسی و سینه را باز میکند. به گمانم با وجود خوشایند نبودنش تحمل آن به نتیجه اش می ارزد.

 

*******

راستی جفا است اگر درباره اکالیپتوس حرفی زده شود و یادی از آدامس اکالیپتوس اربیت نشود! اگرچه همگی میدانیم علیرغم همه رنگ و بویش که گاهی از خود اکالیپتوس هم شدید تر است٬ چیزی جز ترکیب یک سری مواد شیمیایی نیست و خلاصه "مصنوعی" است. با این همه آدم را یاد اکالیپتوس می اندازد!

  
نویسنده : محمد ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٥
تگ ها :


لبنان

من واقعا نمیدانم در لبنان چه میگذرد. به گمانم بس که دچار هجمه تبلیغاتی رسانه هایمان شده ایم در آن زمانهایی هم که واقعا خبری هست باورمان نمیشود.

اینها در مورد وقایع اخیر لبنان است:

زندگی روی ترن هوایی

نازلی

حیاط دیوانه خانه

بهمن آقا

  
نویسنده : محمد ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٥
تگ ها :


اردوی جهادی

  

در کامنتها دیدم که دوست عزیزی در همین باره (پست قبلی)  پستی نوشته است. علیرغم اینکه وبلاگش را باز کردم آن را نخواندم چرا که تصمیم گرفتم پیش از مطالعه نوشته دوستم مطلب قبلی خودم را که گویا نارسا بوده است تکمیل کنم. دلیل اینکه آن را نخواندم این بود که در آن صورت این نوشته  لاجرم صورت "جواب" به خود میگرفت در حالی که این نوشته به هیچ وجه در تقابل با نظراتی که دوستان در کامنتها نوشته اند نیست و در بسیاری موارد کاملا هم سو است و اختلاف نظر از نقص گفتار من بوده است و لاغیر وگرنه ما با هم متفق هستیم. از این رو ابتدا این را خواهم نوشت و سپس متن جواد را به دقت خواهم خواند.

******

خب ما برای تفریح نرفته بودیم آنجا. طبیعتا برای تفریح جاهایی بهتر از آنجا پیدا میشد. احتمالا دوستان میدانند که "اندکی بالاتر از بشاگرد" تقریبا میشود میان کویر لوت و نزدیک سیستان و بلوچستان. نه آب و هوایی برای گردش دارد نه اینکه واهمه از اشرار آرامش خاطری برای گشت و گذار باقی میگذارد.  علاوه بر اینها به شخصه ترجیح دادم فیلمی که قبلا از منطقه تهیه شده بود را نشان خانواده ندهم چون حتما نگران سلامتم میشدند و ممکن بود مانع سفر شوند.

علاوه بر این لااقل "ظاهر سفر ما هم شبيه همين اردوهای جهادی بود". حتی میتوان اسمش را گذاشت اردوی جهادی. تنها فرقش این بود که ما رفته بودیم به جای اینکه در یک گروه چند نفره مثلا مدرسه بسازیم گزارشی بنویسیم برای آن کسانی که خیلی بیشتر از یک مدرسه باید بسازند. خب مجال بیل زدن دست نداد برای اینکه باید بیش از یک روستا را میدیدیم. و دیدیم. و نوشتیم.

******

قبول دارم که لحن نوشته ام اندکی گزنده بود. این گزندگی نه برای زیر سوال بردن فلسفه اردوی جهادی به صورت عمومی بود و نه برای اهانت به همه کسانی که دست به این کار میزنند  و نه برای اینکه عزیزی احساس کند "تو هر چه خواستي بار ما كردي".  می خواستم برای تعداد اندکی از دوستانم بگویم درستش آن است که "من هر بار كه مي روم و بر مي گردم تا چند روز حالم خراب است و عذاب وجدان مي گيرم ... " خواستم تلنگری زده باشم که مبادا  "تلاش کنیم با چيدن يک ديوار و کندن يک گودال و خوابيدن در کپر و خواب ديدن تهران وجدان خودمان را راحت کنيم." خواستم گفته باشم که "اقلش تو اردو های جهادی اینه که به ملت یاد می ده،مملکت ما اینه و تو نگاه اول کاری نمی شه براش کرد.حالا بسم الله!می تونی بیل برداری و کمک کنی یا اینم که بشینی یک گوشه و نگاه کنی و غر بزنی و تاسف بخوری."  کما اینکه به گمانم گفته بودم: "اما يک چيز را در اين ميان نميتوان انکار کرد: اينان و هزاران تن مثل اينان از اين وضع بايد خارج شوند.... قبول دارم که انجام کاری هر چند اندک از نگاه کردن تنها بهتر باشد به دو شرط:

۱. این که این کارها واقعا برای فرار از وجدان درد نباشد و پس از آن فکر نکنیم که آنچه بايد می کرده ایم کرده ايم.

 ۲. اينکه اين کارها مانع ديدن راه حلهای بنيادی تر و تفکر بيشتر در مورد ريشه های مساله نشود. گاهی برای ساختن یک خانه بهتر است به جای بلافاصله شروع کردن ٬ قدری تامل و تفکر و طرح و برنامه چاشنی آن کنيم و چند روزی ديرتر ولی با ابزارهای مناسب آن شروع کنيم. همه اينها همراه با لحاظ کردن اين مطلب است که هر لحظه تعلل لطماتی سنگين به بار می آرد."

******

یک جمله را هم بسیار بد نوشتم که همین بد نوشتن باعث سوء تفاهم شده بود:

اين را هم بگويم که خوشحالم که در عين حال که کاری از دستمان بر نمی آمد تلاش نکرديم  با چيدن يک ديوار و کندن يک گودال و خوابيدن در کپر و خواب ديدن تهران وجدان خودمان را راحت کنيم.

"تلاش نکردیم" بدون آن قسمت آخرش بی معنی است. من نگفتم از "تلاش نکردن" خرسندم بلکه گفتم از "تلاش نکردن برای راحت کردن وجدان" خوشحالم.

*******

من هم با اردوی جهادی موافقم و معتقدم میتواند بسیار سازنده باشد. در عین حال میتواند مثل هر چیز خوب دیگری، اثرات بدی هم داشته باشد که باید از آنها اجتناب کرد.

من با اردوی جهادی موافقم به شرطی که نه برای "رفع تکلیف" باشد. کسی که جهادی رفت تازه تکلیفش شروع میشود.

با اردوی جهادی موافقم به شرطی که بچه ها با هواپیما نروند در نزدیکترین فرودگاه پیاده شوند و با تویوتای هایلوکس کولردار بروند یک منطقه محروم و حتی برای استحمام هم بطریهای آب معدنی ببرند و غذایشان را سر وقت از بهترین رستوران شهر مجاور بیاورند. از نظر من اردویی جهادی است که کوله پشتی ات را با کمی آذوقه برداری بروی سوار اتوبوسی فرسوده بشوی و بدانی که شاید در این چند روز نان خالی هم برای خوردن پیدا نکنی.

اردویی جهادی است که علاوه بر اینکه زیر کپر میخوابی تلاش کنی پیش خودت مجسم کنی که ممکن است هرگز نتوانی برگردی تهران و شاید مجبور شوی همه باقی عمرت را زیر کپر بخوابی. اردویی جهادی است که از شهر و دیارت کنده شوی و وقتی آنجا هستی تصور شهر و رفاه را حتی از خوابهایت هم بیرون کنی.

اردویی جهادی است که سعی کنی در آن علاوه بر اینکه با مردم محروم صمیمی میشوی به یکی از خودشان تبدیل شوی. طوری باشی که احساس نکنند "تو چه آدم خوبی هستی که از تهران آمده ای آنجا" بلکه احساس کنند "تو یکی از خودشانی که مدتی آنجا نبوده ای."

اردویی جهادی است که به بیل زدن صرف نگذرد بلکه این بیل زدنها پلی باشد برای تعمق و تفکر. برای درک شرایط. برای اینکه اگر زمانی در آینده در یک برج چندین طبقه در تهران نشسته ای بدانی که کارهایی که میکنی روی آن مردم دوردست هم ممکن است اثر داشته باشد.

اردویی جهادی است که بیل زدن در آن پلی باشد برای اینکه ببینی اگر در این مملکت فساد و اتلاف منابع زیاد است دلیلی برای این نیست که به خودت اجازه دهی بیخیال شوی. دلیلی برای بیخیالی نیست لااقل به یک دلیل: همان مردمان دوردست

*******

همه اینها را نوشتم که عذرخواهی کنم. عذرخواهی کنم از دوستانی که به خاطر تنبلی من در نوشتن آن مطلب قبلی در آن نیمه شب چند روز پیش، نوشته ای گنگ و نارسا پیش روی خود دیدند و حتی برخی از من آزرده شدند. میدانم که همه تقصیر از جانب خودم است اما امیدوارم دوستان به بزرگواری ببخشند.

******

اگر نوشته قبلی من هیچ خاصیتی نداشت جز اینکه باعث شد جواد به این خوبی درباره اردوی جهادی بنویسد، برای من کافی است. حتما بخوانیدش.

 

  
نویسنده : محمد ; ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٥
تگ ها :


 

 

چند ساعتی بيشتر از رسيدنم نميگذرد. تهران نبودم. به حسب اتفاق سفری پيش آمد به شهرستانی محروم در جنوب. اندکی بالاتر از بشاگرد که تازگيها برای "اردوی جهادی" مد شده است.

اگرچه ظاهر سفر ما هم شبيه همين اردوهای جهادی بود اما دستی به بيلی نزديم. فقط نگاه کرديم. فقط نگاه کرديم و حرف ها را شنيديم و گفتيم. بعد هم سوار ماشينهای کولردار شديم و برگشتيم به مقرمان تا غذای گرم بخوريم. به گمانم کار بيشتری هم از دستمان بر نمی آمد.  اين را هم بگويم که خوشحالم که در عين حال که کاری از دستمان بر نمی آمد تلاش نکرديم با چيدن يک ديوار و کندن يک گودال و خوابيدن در کپر و خواب ديدن تهران وجدان خودمان را راحت کنيم. ما بايد میپذيرفتيم که اينان فقيرند و ما هرچند تلاش به فريب خود و ديگران و تظاهر به  جهاد کنيم خرج سفرمان تا آنجا از مجموع دارايی بعضی از آنان بيشتر بود.  اينها همه واقعيت بود و اين را خوب ديديم که مدرسه های اردوهای جهادی پيشين اينک هيچ نيست جز مخروبه های بی استفاده اما يک چيز را در اين ميان نميتوان انکار کرد: اينان و هزاران تن مثل اينان از اين وضع بايد خارج شوند. چگونه اش را٬ عليرغم همه اين مدتی که به آن فکر کرديم٬ درکی هر چند اندک از آن نيافتيم.

ما هيچ کاری نميتوانستيم کرد. و اين دردناک بود. فقط نگاه کرديم. فقط نگاه...

 

تصوير خرما بر نخل در آينه خودروی ما و زنانی که روزانه چندين ساعت برای آوردن آب زمان صرف ميکردند 

 

 ما هيچ٬ ما نگاه...

 

  
نویسنده : محمد ; ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٥
تگ ها :


Comps 2

 

تا همين پريروز به دوستانی که در مورد نتيجه کامپ از من ميپرسيدند ميگفتم "اميدوارم مشکلی نباشد."  پريروز خبر شدم که خوشبختانه به خير گذشته و مشکلی نبوده است.

 

 

  
نویسنده : محمد ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٥
تگ ها :


 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : محمد ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ تیر ،۱۳۸٥
تگ ها :


چرا من "بد" وبلاگ مينويسم؟

 

چند وقتی هست که قدری ترسو شده ام. اين را همين تازگيها فهميدم. يعنی بنا نداشتم که اين گونه باشم. قبل از اين بی محابا مينوشتم. چيزهايی که اينک به خوبی درک ميکنم جسارت و خامی در آن موج ميزده است. به قول يکی از دوستان بزرگتر٬ قبل از اين هر روز بيانيه صادر ميکردم و پس از آن تبديل شد به روزنگار و هر دو اينها... حتی به گمان خودم هم ارزش خواندن ندارد. يادم هست که پارسال همين مواقع سال بود که يکی از دوستان که علوم انسانی ميخواند گفت من وبلاگ شماها را که ميخوانم تنم ميلرزد! منظورش از "ماها" مهندسی خوانده ها بود. گفت هر وبلاگی را که باز ميکنی ميبينی دوستان مهندس هر روز نظريات جديدی در مورد تمامی حوزه های علوم انسانی منتشر ميکنند و لحظه ای هم در اينکه  در آن حوزه ها کارهای علمی نسبتا دقيق و بررسی و تحقيق و ... مطلقا وجود ندارد ترديد نميکنند! انگار نه انگار که جمعی از افراد آکادميک و دانشمندان عمر خود را صرف جامعه شناسی و حقوق و روانشانسی و سیاست و معارف اسلامی و .. ميکنند و ثمره همه عمرشان يک تئوری است که نهايتا خودشان هم حاضر نيستند بگويند ۱۰۰٪ درست است.

خب حرف حساب بود!‌ من داشتم تند ميرفتم. تصميم گرفتم چيزهايی را  که به ذهنم ميرسد قدری محتاطانه تر بنويسم و اندکی آنها را فيلتر کنم.

اين گونه بود که قدری متنبه شدم و کمتر بيانيه و تئوری صادر کردم و کمابيش پای اين گونه نوشته های فی البداهه از وبلاگ من بريده شد. 

جز اين چه ميماند؟

به گمان من  روايت احساسها و دغدغه ها و افکار مشترک و ثبت ايده ها و وقايع و حالات. خب اين هم عملا محکوم به نزول و زوال بود. تا کجا ميتوان دايره آشنايان و دوستان را که به فراخور نزديکی در شعاعهای نزديکتری قرار ميگيرند در جريان حالات و احوال قرار داد؟ اگر شعاع دايره دوستان به بينهايت ميل کند (يعنی که دوستانی آن را بخوانند که حتی اسمشان را ندانی) آن وقت هر نوشتاری مانند اعلاميه ای است در کوچه و بازار. مثل نشان دادن لايه های پنهان خودت است  به همه. اگرچه زمانی دوست داشتم ادعا کنم که کسی که بی غل و غش است چيزی برای پنهان کردن از ديگران نه دارد و نه بايد داشته باشد اما اين گزاره بيش از حد بچه گانه و غير واقع بينانه است. آدم هميشه چيزهايی برای نگفتن دارد. به گمانم کسی که چيزی برای نگفتن نداشته باشد چيزی هم برای گفتن ندارد. در نتيجه نوع چيزهايی که ميتوان نوشت عملا همان چيزهايی است که در اين چند ماهه اينجا نوشته ام: به طور خلاصه٬ هيچ!

چه ميماند؟ نميدانم...

من بد وبلاگ مينويسم. طوری که تمام دوستانی که در اين مدت مرا ديده اند از اينکه من دپرس و افسرده نيستم تعجب کرده اند چرا که وبلاگم اين گونه مينموده است.  حال آنکه اين وضع وبلاگ صرفا ناشی از اين تنگی و تنکی فضای وبلاگ نويسی است. من خوبم. نه در تمامی اوقات و حالات چرا که بالاخره غم و افسردگی هم گاهی يادی از من که  همدم نه چندان باوفايی برایشان بوده ام ميکنند اما اين را مطمئنم که آن حدی از نارضايتی و ناخشنودی که در وبلاگ چند ماهه گذشته ام موج ميزند حتی خودم را ميترساند! نهايتا يک چيز را مطمئنم و آن اينکه اينچه اينجا در بايگانی اين وبلاگ موجود است اگر چه بايد گزارش نسبتا معقولی از حالات من باشد اما به شهادت و سوگند خودم به عنوان صاحب اين حالات٬ تصويری غيرواقع بينانه و تاريک است. ممکن است اين وسط من مجرم باشم اما باور کنيد اين فعل غير عمدی بوده است و پيش از گذشتن اين همه روز٬‌نميتوانستم ببينم که آخرش اينگونه خواهد بود.

خلاصه اينکه ميدانم که بد نوشته ام و ميدانم که اينگونه نبايد نوشت و بايد اعتراف کنم که تصويری که در لابلای بايگانی اين وبلاگ پيدا ميشود تصويری تاريک و مبهم از حالات من است و تنها کاری که اينک ميتوانم بکنم صرفا اعتراف به اين مطلب است.

بگوييد چه کنم که اين گونه نشود؟

 

  
نویسنده : محمد ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٥
تگ ها :


 

 

 

عمری گذشت و پير شديم و بهار رفت....

 

هميشه ۳۱ خرداد روز چگالی بوده است.

 

  
نویسنده : محمد ; ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :


 

 

خب اين روزها آنقدرها که بايد خوش نگذشت... مادر يکی از دوستان مرحوم شده اند و اينک مراسم ختم اوست. مرگ چه خوب به رخ آدمی ميکشد که ضعيف است....

 

 

  
نویسنده : محمد ; ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :


 

 

خب خودم هم نمیدانستم کی ميرسم تهران. اين را برای دوستانی که از اين ناگهانی شدن سفر گلايه کرده بودند گفتم. سفر ناگهانی شد. برای همين تا مدتها فقط بليط نيويورک به استانبول را داشتم و لا غير. يکشنبه که رسيدم استانبول برای تهران فقط در يک  پرواز از آنکارا به تهران توی waiting list بودم که آن هم هيچ. ماجرای جالبی بود. از دوشنبه تا چهارشنبه من ساعتها با ترکيش ايرلاينز حرف زدم و آخر سر هم به خاطر يک سری مشکلات اداری کار من راه نيفتاد و مجبور شدم بروم پای پرواز ايران اير در استانبول  و يک بليط يک طرفه را به قيمت دو طرفه بخرم و بيايم تهران. خلاصه که تا صبح ۴شنبه خودم هم نميدانستم کی ميرسم تهران.

سر و کله زدن با ترکيش ايرلاينز و ساعتها سرگردانی ام در فرودگاه استانبول و صف ايستادنها و از استانبول به آنکارا رفتن و برگشتن و سردرگمی و گهگاه کارهايی غير عقلايی کردن مدام اين را به يادم می آورد که : المسافر کالمجنون.

باري، به گمانم خوب شد. يعنی اين يک اتفاق بديع بود که من اين همه به اين خزعبلات سرم گرم باشد و آخر سر هم همان بليطی که اول ميتوانستم بخرم گيرم بيايد با اين تفاوت که دو روز فرصت نکنم فکر کنم و برنامه بچينم برای زمان رسيدنم به تهران.  کاملا اتفاقی به تهران رسيدم! بی هيچ مقدمه، بی هيچ، هيچ.

جالبی اش آن بود که يک ساعت زودتر از زمانی که فکرش را ميکردم کارم در فرودگاه تمام شد. به خانواده گفته بودم در بهترين شرايط ساعت ۴ کارم تمام ميشود و ساعت ۳ آمده بودم بيرون و نشسته بودم منتظر، به استقبال خانواده که برای استقبال بيايند...

 آن لحظه که خلبان گفت:" مسافرين عزيز، اينجا مهر آباد." احساس خاصی داشتم...  (احساسی که اگرچه شايد گفتنش گستاخی است) اما بعيد ميدانم به جز يکی دو نفر کسی بداند چه بود...

بعد از ۹ ماه دوباره در تهران بودم... ۹ ماهی که عمری بود.

 

  
نویسنده : محمد ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :


 

 

به دليل اينكه از صبح تا به حال بيش از ۲۰ ايميل به دوستان زدم  به اين نتيجه رسيدم كه اگر از طريق اينجا خدمت دوستان عرض كه در حال حاضر آنكارا هستم و مصاحبه ويزا هم به خير گذشته است راحت تر است.

 

 

  
نویسنده : محمد ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :


 

 

سايت  رستاک را دريابيد که چنين جمعی در اين شرايط فعلی بسيار مغتنم است.

 

  
نویسنده : محمد ; ساعت ٥:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :


 

 

اين امتحان آخری هم گذشت. نه آنقدر خوب که بايد. هر چه بود گذشت و اينک يک تابستان٬ به وسعت همه عمر٬ پيش روست.

 

 

  
نویسنده : محمد ; ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :


 

 

خوشبختانه امتحان مکرو انگار به خير گذشته است. اميدوارم مايکرو هم که دوشنبه است  به خير بگذرد. 

 

  
نویسنده : محمد ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :


 

 

خوشبختانه دو تا از هم دانشکده ای ها مصاحبه ويزا را به خوبی و خوشی از سر گذرانده اند و الان بايد تهران باشند.

وسوسه انگيز است! خدا را چه ديدی٬ شايد من هم چند وقت ديگر مصاحبه ويزا را از سر گذرانده باشم و تهران باشم!

 

  
نویسنده : محمد ; ساعت ٤:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :


 

 

يک هفته ديگر امتحانهايم تمام خواهد شد. و بعد از آن بعد از مدت زيادی برای مدت زيادی فارغ البال خواهم شد...

 

 

  
نویسنده : محمد ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :